“ساختار شکنی” یه واژه قلمبه سلمبه و دهن پرکنه که تازگیها خیلی ازش استفاده میکنن. به نظر من بحث در مورد این واژه به همون بحث بی پایان “پست مدرنیسم” می رسه. هر کسی که ادعای ساختار شکنی داره بدون اینکه متوجه باشه داره پا جای پای پست مدرنیستها میذاره.
اما آیا کسی که خودش رو ساختار شکن میدونه (حالا تو هر زمینه ای فرق نمیکنه) خودش رو ناخودآگاه پایبند به این ساختار شکنی نکرده؟ اگر من که مثلاً وبلاگ نویسم بیام تمام سعی ام رو بکنم که یه کار ساختارشکن ارائه بدم و از فرمولهای رایج استفاده نکنم، به نظرتون چقدر میتونم دوام بیارم؟ آیا غیر از اینکه همیشه مقید میشم به اینکه چیزی خلق کنم که توی هیچ سیستمی نباشه، تو هیچ ساختاری نباشه. خودم رو آزاد میدونم از هرگونه ساختاری ولی این آزادی برای من میشه یک قید. میشه یه کوچۀ بن بست که شکوندن دیوارش برام روز به روز سخت تر میشه. تا جایی که حرف کم میارم برای پستهام.
ولی زرنگهاشون اونهایی هستن که یک بار یه ساختاری رو شکستن، اما از راهی که رفتن یه سبک به وجود میارن که همیشه اون رو برای خودشون نگه میدارن. این کار میشه خلق کردن یه سبک هنری، خلق کردن یک روش دیگه که به دنیا نگاه کنی.
به نظر من پدید آوردن یک سبک هنری حتی زمانی که چیزی تحت عنوان مدرنیسم وجود نداشت، یه کار پست مدرنیسم بود. یه کار ساختار شکن بود.
من زیاد از تعریف علمی مدرنیسم و پست مدرنیسم چیزی نمیدونم. تعریفی که خودم برای این دو واژه ارائه میدم به سادگی دو عبارت زیر هستند:
مدرنیسم: سبکی که دیدگاه سنتی رو میشکنه!!
پست مدرنیسم: سبکی که هم دیدگاه مدرنیسم رو میشکنه و هم خودش رو!!
شما راهنمایی ام کنید!!
0 پاسخ تا اینجا
هنوز دیدگاهی دریافت نشده...با پرکردن فرم زیر آغازگر باشید.