هفدهمین خط

درخت بزرگ

دسامبر 18, 2007 · تا کنون 3 نظر داده شده

اگر هیچ چیزی از آفتاب و نور آفتاب ندانی، وقتی در جایی ایستاده ای که سایه ات خیلی تیره شده و زمینی که سایه ات رویش بازی میکند خیلی سیاهتر از جاهای دیگر است، این را بدان که آن روز آفتاب پادشاه آسمان است.

آفتاب ما آن روز هم پادشاه شده بود. اگر روی زمین چند مشتی آب میدیدی که یا از شبنم درختی یا از نم ِ بارانی دم صبح آمده، آب انگار نور خورشید را به آغوش میکشید. خودش را از آفتاب سیراب میکرد. وقتی که به آب نگاه میکردی آب از راه دور با چشمانت بازی میکرد. روی چشمانت میغلتید. گویی که آب جان دارد. اما در ملک آفتاب این آب نبود که آن روز همراه پادشاه ما به آن دو همسفر فخر میفروخت. رنگ سبز قراردادش را با خورشید دوباره امضاء کرده بود. خورشید هر زمان که میخواست خودنمایی کند رنگ سبز را صدا میزد – حتی در پاییز – و رنگ سبز از نور آفتاب پر میشد. برگهای تمام درختان در طول آن مسیری که دو همسفر ما بر آن پای گذاشته بودند چنان از سبزینه هایشان مایه گذاشته بودند که هر پرنده تنبلی هم که از آن حوالی رد میشد اگر ته صدایی داشت دمی به آواز میزد که بیامیزد با این رنگها و نورها. برگهای جوانتر اما ظریفتر بودند و به همان اندازه طنازتر. آفتاب را که دیده بودند و بازیگوشیشان را سر گرفته بودند که برقصند. آفتاب روی آنها نور میپاشید و آنها هم با آن نور چه بازیی به راه انداخته بودند. گاهی سبزی ابن برگهای جوان را طلایی میدیدی. اگر میخواستی یکی از این برگها را دنبال کنی و بازی اش را ببینی گمش میکردی. صد رنگ میشد. صد بار میرقصید.

تخت پادشاهی آفتاب اما نیازی به این رنگ عوض کردنها نداشت. آبی ِ آبی تا جایی که میتوانستی نگاهش کنی. لکه هایی ابر گوشه گوشۀ آسمان معلق بودند. اگر از آنها میپرسیدی که چرا در این روز آفتابی بر تخت پادشاهی آفتاب ما نشسته اید جواب میدادند که: “برای اینکه تو را بترسانیم از اینکه شاید جلوی آفتاب آمدیم و تو دیگر روزت را آفتابی ننامی.” اما دروغ میگفتند. آنها بودند تا چشمانت از آن آسمان، آبی بیشتری جمع کنند.

تا اینکه یک درخت بزرگ تنومند دو همسفر را به آغوش گرفت. گاهی زیر سایه اش بودند و گاهی به شیطنت از زیر سایه اش آفتاب را صدا میزدند. درخت بزرگ زیبا بود. با شکوه بود و ستودنی. اما از اینکه ستوده نمیشد نمیرنجید. آن روز دو همسفر- فقط برای قدردانی – چیزی را زیر درخت بزرگ جا گذاشتند که هر گاه که از آن مسیر میگذرند به بهانه آن چیز به آغوش درخت بزرگ بیایند.

و دو همسفر غیر از آن روز آفتابی در روزهایی که آفتاب باران را برای زمین فرستاده بود نیز به آغوش درخت بزرگ رفتند و درخت بزرگ گفت که تا همیشه آن دو را دوست خواهد داشت.

دسته‌ها: Uncategorized

3 جواب تا اینجا

  • خشایار // دسامبر 29, 2007 روی 9:19 ق.ظ

    سلام
    وبلاگ جديد مبارك
    اين تخت پادشاهي رو هم هر موقع كارت باهاش تموم شد قربون دستت خبرم كن براي حرم سرا لازمش دارم
    دو نقطه دي

  • Brus // دسامبر 31, 2007 روی 11:00 ق.ظ

    چاکر عمو خشایار. سعی میخوام بکنم که اینجا رو دیگه آب هندونه بازی در نیارم. حالا باید ببینیم.
    حرم سراتو برم. قربون اون سوء استفاده ات برم خشایار جان. از آسمون هم نمیگذری.
    مخلصتیم.

  • يك دوست // فوریه 20, 2008 روی 11:40 ق.ظ

    من آفتاب رو مي پرستم! شوخي نمي كنم اين يك واقعيته. وقتي داستان هاي اساطيري رو مي خونم به دوراني كه ميترا و آتون خدايي مي كردند حسرت مي خورم.
    تخت پادشاهي آفتاب هميشه آبي باد!

یک نظر بنویسید