هفدهمین خط

قلب من

ژانویه 21, 2008 · تا کنون 3 نظر داده شده

عاشقانه های زیادی هستن تو این دنیا! شعرهایی که باهاشون همسفر میشی موقع عاشق شدنت. باهاشون عاشق میشی موقع همسفری با عشقت. همیشه این شعر رو که میشنوم دلم پر میزنه!

این بار اگه خدا کنه      اگه فقط نگام کنه

من دیگه هیچی نمیخوام      حرفهامو باور بکنه

بهش میگم اگه بخواد      چشمامو فرشش میکنم

دلو به دریا میزنم      میگم که عاشقش منم

میگم که از همه سری      تویی فقط دل میبری

میمیرم اون روزی که تو       از سر راهم بگذری

قلب من مال توست      این تنها یادگاره

اون منم که بی تو       هر لحظه اش انتظاره

ببین که بی تو نمیشه      تنهای تنهام همیشه

انگار که دیوونه شدم      شب و روزم پشت شیشه

اسم تو هیچ وقت از لبم      حتی یه دم دور نمیشه

همدم من تویی فقط      هیچکی برام تو نمیشه

قلب من مال توست      این تنها یادگاره

اون منم که بی تو       هر لحظه اش انتظاره

 .::: با یه آهنگ خوشگل از سندی :::.

→ 3 نظردسته‌ها: Uncategorized

درخت بزرگ

دسامبر 18, 2007 · تا کنون 3 نظر داده شده

اگر هیچ چیزی از آفتاب و نور آفتاب ندانی، وقتی در جایی ایستاده ای که سایه ات خیلی تیره شده و زمینی که سایه ات رویش بازی میکند خیلی سیاهتر از جاهای دیگر است، این را بدان که آن روز آفتاب پادشاه آسمان است.

آفتاب ما آن روز هم پادشاه شده بود. اگر روی زمین چند مشتی آب میدیدی که یا از شبنم درختی یا از نم ِ بارانی دم صبح آمده، آب انگار نور خورشید را به آغوش میکشید. خودش را از آفتاب سیراب میکرد. وقتی که به آب نگاه میکردی آب از راه دور با چشمانت بازی میکرد. روی چشمانت میغلتید. گویی که آب جان دارد. اما در ملک آفتاب این آب نبود که آن روز همراه پادشاه ما به آن دو همسفر فخر میفروخت. رنگ سبز قراردادش را با خورشید دوباره امضاء کرده بود. خورشید هر زمان که میخواست خودنمایی کند رنگ سبز را صدا میزد – حتی در پاییز – و رنگ سبز از نور آفتاب پر میشد. برگهای تمام درختان در طول آن مسیری که دو همسفر ما بر آن پای گذاشته بودند چنان از سبزینه هایشان مایه گذاشته بودند که هر پرنده تنبلی هم که از آن حوالی رد میشد اگر ته صدایی داشت دمی به آواز میزد که بیامیزد با این رنگها و نورها. برگهای جوانتر اما ظریفتر بودند و به همان اندازه طنازتر. آفتاب را که دیده بودند و بازیگوشیشان را سر گرفته بودند که برقصند. آفتاب روی آنها نور میپاشید و آنها هم با آن نور چه بازیی به راه انداخته بودند. گاهی سبزی ابن برگهای جوان را طلایی میدیدی. اگر میخواستی یکی از این برگها را دنبال کنی و بازی اش را ببینی گمش میکردی. صد رنگ میشد. صد بار میرقصید.

تخت پادشاهی آفتاب اما نیازی به این رنگ عوض کردنها نداشت. آبی ِ آبی تا جایی که میتوانستی نگاهش کنی. لکه هایی ابر گوشه گوشۀ آسمان معلق بودند. اگر از آنها میپرسیدی که چرا در این روز آفتابی بر تخت پادشاهی آفتاب ما نشسته اید جواب میدادند که: “برای اینکه تو را بترسانیم از اینکه شاید جلوی آفتاب آمدیم و تو دیگر روزت را آفتابی ننامی.” اما دروغ میگفتند. آنها بودند تا چشمانت از آن آسمان، آبی بیشتری جمع کنند.

تا اینکه یک درخت بزرگ تنومند دو همسفر را به آغوش گرفت. گاهی زیر سایه اش بودند و گاهی به شیطنت از زیر سایه اش آفتاب را صدا میزدند. درخت بزرگ زیبا بود. با شکوه بود و ستودنی. اما از اینکه ستوده نمیشد نمیرنجید. آن روز دو همسفر- فقط برای قدردانی – چیزی را زیر درخت بزرگ جا گذاشتند که هر گاه که از آن مسیر میگذرند به بهانه آن چیز به آغوش درخت بزرگ بیایند.

و دو همسفر غیر از آن روز آفتابی در روزهایی که آفتاب باران را برای زمین فرستاده بود نیز به آغوش درخت بزرگ رفتند و درخت بزرگ گفت که تا همیشه آن دو را دوست خواهد داشت.

→ 3 نظردسته‌ها: Uncategorized

شکستی و شکستم

دسامبر 18, 2007 · یک نظر بنویسید

“ساختار شکنی” یه واژه قلمبه سلمبه و دهن پرکنه که تازگیها خیلی ازش استفاده میکنن. به نظر من بحث در مورد این واژه به همون بحث بی پایان “پست مدرنیسم” می رسه. هر کسی که ادعای ساختار شکنی داره بدون اینکه متوجه باشه داره پا جای پای پست مدرنیستها میذاره.

اما آیا کسی که خودش رو ساختار شکن میدونه (حالا تو هر زمینه ای فرق نمیکنه) خودش رو ناخودآگاه پایبند به این ساختار شکنی نکرده؟ اگر من که مثلاً وبلاگ نویسم بیام تمام سعی ام رو بکنم که یه کار ساختارشکن ارائه بدم و از فرمولهای رایج استفاده نکنم، به نظرتون چقدر میتونم دوام بیارم؟ آیا غیر از اینکه همیشه مقید میشم به اینکه چیزی خلق کنم که توی هیچ سیستمی نباشه، تو هیچ ساختاری نباشه. خودم رو آزاد میدونم از هرگونه ساختاری ولی این آزادی برای من میشه یک قید. میشه یه کوچۀ بن بست که شکوندن دیوارش برام روز به روز سخت تر میشه. تا جایی که حرف کم میارم برای پستهام.

ولی زرنگهاشون اونهایی هستن که یک بار یه ساختاری رو شکستن، اما از راهی که رفتن یه سبک به وجود میارن که همیشه اون رو برای خودشون نگه میدارن. این کار میشه خلق کردن یه سبک هنری، خلق کردن یک روش دیگه که به دنیا نگاه کنی.

به نظر من پدید آوردن یک سبک هنری حتی زمانی که چیزی تحت عنوان مدرنیسم وجود نداشت، یه کار پست مدرنیسم بود. یه کار ساختار شکن بود.

من زیاد از تعریف علمی مدرنیسم و پست مدرنیسم چیزی نمیدونم. تعریفی که خودم برای این دو واژه ارائه میدم به سادگی دو عبارت زیر هستند:

مدرنیسم: سبکی که دیدگاه سنتی رو میشکنه!!
پست مدرنیسم: سبکی که هم دیدگاه مدرنیسم رو میشکنه و هم خودش رو!!

شما راهنمایی ام کنید!!

→ Leave a Commentدسته‌ها: Uncategorized

چراغی که به خانه رواست و به مسجد هم حرام نیست!

دسامبر 18, 2007 · ۱ دیدگاه

پست اول یک دیوانۀ کم حافظه که یه کار دیوانه کننده (اگه نگیم احمقانه) رو یک بار دیگه تکرار میکنه: “ساختن یک وبلاگ جدید و پست گذاشتن و کامنت خوندن و . . .”

هفدهمین خط چراغیه که من روشنش میکنم ولی در بهترین شرایط فقط راه جلوی پای خودم رو نشونم میده. چراغیه که شاید هم فقط توی کوره راه خودم روشن میشه و کسی روشناییش رو نمیبینه. مهم روشن کردن این چراغه.

به تو من میرسم از این شب نیلوفری.

→ 1 نظردسته‌ها: Uncategorized